جمعه 20 شهریور1388
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط : ساغر
جمعه 20 شهریور1388
دکتر علی شریعتی)
دکتر علی شریعتی)
آدما به 4 دسته تقسیم می شن.
1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است .
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط : ساغر
یکشنبه 31 خرداد1388
گرگ ها خوب بدانند...
... گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب، گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز، گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز، آب اگر نیست نترسید که در قافله مان، دل دریایی و چشمان تری هست هنوز!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط : ساغر
یکشنبه 31 خرداد1388
جدایی.
با چشم های باز به دوربین نگاه می کنی. در نگاهت ترسی غریب موج میزند ترسی از جنس سفر از جنس جدایی. نمی توان فهمید در آن لحظه چه فکری میکنی. به مادرت به همسر یا نامزدت به آرزوهایت یا فقط می ترسی. من به جای تو می ترسم و اشک میریزم خواهر عزیزم. میدانم هزاران آرزو داشتی کسانی را دوست داشتی و کسانی دوستت داشتند ولی امشب جسم به خاک سرد می سپاری و با رفتنت قلب من را برای تمام عمر پر از درد خواهی کرد اما بدان گرچه امروز جسمت را پر پر کردند یادت تمام عمر با من خواهد بود و داستانت همرده پهلوانان و شهیدان وطن سینه به سینه نقل خواهد شد. ندای عزیز خواهر کوچک ولی بزرگم آسوده بخواب. چشمان هراسان پر از خونت را آسوده ببند. من به جای تو اشک میریزم.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط : ساغر
یکشنبه 25 اسفند1387
آدم ها همه می پندارند که زنده اند. برای آنها تنها نشانه ی حیات، بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟..
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط : ساغر
یکشنبه 17 آذر1387
اندکی صبر سحر نزدیک است.
شب سردی ست و من افسرده!
راه دوری ست و پایی خسته!
تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها!
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو! که به دل انگیزد
قطره ای کو! که به دریا ریزد
صخره ای کو! که بدان آویزم
مثل اینست که شب نمناک است!
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است!
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط : ساغر
یکشنبه 17 آذر1387
!
روزهایم میگذرد، روزهایی تکراری
روز هایی پر از سوالات بی جواب!
روز هایی پر از لحظات تلخ گاهی شیرین. . .
بدون تعارف بگویم به سختی لحظاتم را شیرین می کنم. . .
گاهی شرایط ایجاب می کند فقط سکوت کنم. . .
و گاهی دلم کوهی در دوردست ها می خواهد تا بر فرازش از عمق وجودم فریاد زنم . .. آن هم نه یک
بار. . . چندین بار. . . حتی تصورش هم برام لذت بخش است.
فکر می کنم فقط زمانی آرام خواهم شد که پاسخ سوالاتم را پیدا کنم. . . شاید زمان پاسخگو باشد. . .
و این سخت ترین قسمت ماجرا ست.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط : ساغر
جمعه 17 آبان1387
خدای من!
رها می شوم از خویشتن و چشم می دوزم به تو
خدای من!
حرفهایی ناگفته دارم برایت
می دانم که می دانی چیستند اما مجدد می گویم و می نویسم تا دل دردناکم تسکینی چند یابد.
خدایا!
مرا آفریدی
در میان سایر آفریدگانت برتری ام دادی
روحت را در وجودم دمیدی
تا من انسان شوم
آدم شوم
مرا اختیار دادی تا بر گزینم راهم را به اختیار
خردم دادی تا برگزینم آنچه تو مرا بدان می خوانی و براندازم آنچه خوی حیوانی ام مرا بدان ترغیب می کند
تو باری بر دوش من نهیدی که کوهها و آسمانها از آن سرباز زدند
آیا واقعا توانی اش را در من دیده بودی؟؟
چه سوال احمقانه ای!!!
واضح است که تو دانای مطلقی
تو می دانستی و می دانی که من انسان می توانم آنی باشم که تو می خواهی
آنی باشم که نام انسان را یدک نکشد بلکه انسان باشد
انسان باشد و انسانیت کند
پس چرا نیستم خدایا
چرا زیر پا میگذارم انسانیت را؟
چرا تظاهر می کنم به چیزی که نیستم
نه من انسان نیستم
ما انسان نیستیم
ما نیستیم آنچه تو می خواستی
در این قافله ی هستی کجا می رویم؟
آیا ما را به حال خود واگذاشته ای؟
یا ما تو را نمی بینیم؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط : ساغر
پنجشنبه 16 آبان1387
اشتباه شايد همين بود....
همين تو را از خودت خواستن...
غافل از اينکه?نديدن و نشنيدنِ تو?بهانه ي خوبي براي باور کابوس نبودنت نيست....
توبودي....تو هستي....بي آنکه بخواهي....
تو هستي حتي اگر ديگر?در اين دنيا نباشي....
براي باور بودنت?دليلي بالاتر از ديوان حافظ ِ کتابخانه ي من؟
که هر غزلش با اسم تو شروع مي شود....
پس اگر عاشق نيستي لا اقل من را به خيال بافي متهم نکن....
چه کسي گفته من تنها زماني مي توانم بودنت را باور کنم?
که گرمي دستهايت را حس کنم؟يا صداي مهربانت را بشنوم؟
چه کسي گفته؟
من مي فهمم سهراب چه مي گويد?وقتي چشمهايم را مي شويم?
تا "وصال" را جور ديگري ببينم.....
براي من?مگر بالاتر از اينکه?با عشق تو?از بدي ها پاک شوم?
و به خدايِ احد و واحدم نزديک تر شوم?؟؟
من اين "وصالِ بي تو" را به هزار بار "وصال دنيوي"?نمي دهم....
وصال يعني از تو به خدا رسيدن....
و خوشا به حال آن کسي?که پلي مي شود?براي رسيدن ديگري?به خدا....
من باور کرده ام که :
"چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد"....
من باور کرده ام که :
"تو بامني هر جا برم?....."
من باور کرده ام که :
تو را بايد در خود جستجو کرد.....
من باور کرده ام بودنت را....
من باور کرده ام نبودني از جنس بودن را....ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط : ساغر
چهارشنبه 8 آبان1387
دلم گرفته اسمان...
از من بگریزید که می خورده ام امروز،بامن منشینید که دیوانه ام امشب
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد،ای بی خبر از گریه مستانه ام امشب
یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را،چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب
امشب از اون شباست که من دوباره دیونه بشم ،تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم
امسب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم،تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
از این همه دربه دری تو قلب من قیامته،چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من،به داد من نمیرسه خدایه آسمون من
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط : ساغر
چهارشنبه 8 آبان1387
کاش گل بودی تا به تلافی همه ی بدیهایت تو را پرپر میکردم
***************************
با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگوویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم
***************************
مراهرجورخواهي دربه درکن:جفايت راازاين هم بيشترکن:بزن باعشق خودآتش به جانم:ولي آتش نشاني راخبرکن
***************************
روی دیوار نوشتم، بارون پاکش کرد . برات نامه نوشتم، پستچی گمش کرد . روی برگ نوشتم، آفتاب خشکش کرد . حالا اس ام اس می دم که بدونی دوست دارم . امیدوارم مخابرات بازی در نیاره
***************************
گل اگر خشک شود ساقه اش می ماند دوست اگر جدا شود خاطره اش می ماند
***************************
همه دنبالت میگردن پیدات نمیکنن ، می خوای بهشون بگم تو قلب من زندونی هستی ؟!!!
***************************
بس که دیوار دلم کوتاه است...هر که از کوچه تنهایی ما میگذرد...به هوای هوسی هم که شده...سرکی می کشد ومی گذرد...
***************************
كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا ميچيدي .
***************************
اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشکنم تا زماني که ميافتي در آغوشم بگيرمت!
***************************
ردپایم بی صداست عشق من بی انتهاست... ردپای اشکهایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست
***************************
هر انسانی لبخندی از خداست؛ تقدیم به تو که زیباترین لبخند خدایی!
***************************
در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري
***************************
هیچ وقت رازت رو به کسی نگو وقتی خودت نمی تونی حفظش کنی چطور انتظار داری کسی دیگه برات راز نگهدار باشه
***************************
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
***************************
در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تورا... تو گل ناز منی از دور می بوسم تورا...
***************************
بازیچه دست یار بودن عشق است در پنجه غم شکار بودن عشق است در محکمه ای که یار باشد قاضی محکوم طناب دار بودن عشق است
***************************
وقتي تو رو ديدم کارگردان قلبم گفت: نور....صدا.... حرکت.... و من براي به دست آوردنت چه نقشها که بازي نکردم
***************************
چشم هايت به من آموخت که با آخرين نگاه اولين رنج آغاز ميشود
***************************
هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا پاک کردنش خيلي سخته
***************************
ميدوني طبق آخرين آمار كم جمعيت ترين جاي دنيا كجاس؟ . . . . نميدوني؟ . . . . . . . . . . . . . . قلب منه كه فقط تو توي اون ساكني
***************************
يکي ناز مي کنه يکي محبت مي کنه .. . . . اوني که ناز ميکنه هميشه محبت مي بينه اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست
***************************
سلطان كائنات كه چنين كائنات ساخت
مقصود عشق بود جهان را بهانه ساخت
***************************
در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی
کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط : ساغر
چهارشنبه 8 آبان1387
پرواز!
چندیست که در حسرت عشق تو اشک میریزم اما نمیدانم که همان اشکها برای من یک حسرت است !
چندیست که برای تو ام .. اما دور از تو و نمیدانم که چه فرداهایی در انتظارم است!
ای فرشته مهربانم برای پرواز دیر نیست !
بالهایت را باز کن ، بیا و در همین آسمان آبی ام پرواز کن!
چندیست که در حسرت عشقت نشسته ام ، اما نمیدانم که عشق نیز در حسرت ماست!
دیگر برای عاشق نشدن دیر است زیرا من اینک یک دلداده ام!
آسمان را بنگر ، شوق پرواز در پرنده های عاشق را بنگر ، حالا تو نیز پرواز کن !
ای بهترینم برای به تو رسیدن دیر نیست ، بیا تا عمرم به سر نرسیده و هنوز دلم
پر از شوق عاشقیست باهم پرواز کنیم!
بیا تا هنوز شور و شوق پرواز در دلهایمان است ، پرواز کنیم!
بیا تا از هجر تو نمرده ام قلب آبی آسمان عشق را فتح کنیم!
برای پرواز دیر نیست ، هنوز هم میتوانیم خوشبخترین باشیم!
چندیست که با تو هستم ولی تنهایم، تو در آن سو شاید به یادم باشی و شاید هم نه و من نیز در این سو از دلتنگی ات گریانم !
بگذار دلتنگی هایم را از دلم رها کنم ، اشکها را از گونه ام پاک کن و کمکم کن تا پرواز کنم ، زیرا برای به تو رسیدن دیر نیست !
روزی خواهد آمد که با هم در آسمان خوشبختی پرواز خواهیم کرد ، تا این بار باز همه ما را با حسرت بنگرند .
برای پرواز دیر نیست ، هنوز هم شوق پرواز در دلهایمان باقیست.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط : ساغر
چهارشنبه 8 آبان1387
گفتی...
گفتی بمان
می خواستم اما نمیشد
گفتی بخند بغض گلویم باز نمیشد
گفتم که میترسم من از سحر نگاهت
گفتی نترس ای خوب من اما نمیشد
می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم
یا بغض می آمد سراغم یا نمیشد
گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه.....
آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط : ساغر
دوشنبه 10 دی1386
گفتی مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو
ولی فاصله ای نیست گفتم کمی صبر کن و
گوش به من کن گفتی باید بروم حوصله ای نیست پرواز
عجب عادت خوبیست ولی حیف رفتی تو و دیگر
اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم
و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای
نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئاه ای نیست.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط : ساغر
دوشنبه 10 دی1386
هيچ كس حال پرنده اي كه برگردانده شده به قفس را نمي داند ....
چه اميدهاي بر راه ما نشسته اند و ما ....
زندگي شده غم و شادي هر چند اولي از دومي بيشتر خودنمائي مي كند اما هر دو هست .
ما هر لحظه لبخندي مي زنيم به فكر اين هستيم كه تاوانش را با كدامين غم بدهيم ؟
زمانه زمانه حسودي شده و به لبخندهايمان حسادت مي كند.
در حصار سايه ها مانده ايم . شايد هم اسير ديو شب شد ه ايم كه با لباس فرشته ها به ما نزديك شده .
كدامين فرشته نجات ازلا بلاي افسانه ها براي آزادي ما بيرون خواهد امد؟
لبها خشكيده و تن ها خسته از.....
اي زمانه حسادت نكن به لحظه اي كه مي خنديم ........شايد خوابيم و كابوس مي بينيم
...خود مي دانيم تاوان سنگين اين كابوس رابايد بدهيم .....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط : ساغر
دوشنبه 10 دی1386
میگویمت
میگویمت ،تمام دعوا ها بر سر چیست ؟ بر سر عشقیست که دوپاره دارد ، بر سر علاقه ایست که دوپاره است . تو عشق را در کلام و نگاه میجویی و من در عمل . تو عشق را در شعر وترانه میابی و من در کردار. تمام تفاوت ما این است ... تو کودکانه دوست میداری ، بی غرض ، بی ادعا و من حسابگرانه می اندیشم ، دقیق بی انتها .
این تفاوتهاست که من و تو را به جان هم انداخته و تو انتظار بخشش بی حساب داری و من انتظار دقت در رفتار ...
نمیدانم که باید تغییر کند . اما میدانم دوصد گفته چون نیم کردار نیست !
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط : ساغر
سه شنبه 27 شهریور1386
رفتی و گفتی که تنها میشوی
گفتمت هر لحظه یادت با من است
گفتی از خاطر ببر ، یادم مکن
گفتمت آیین من ، دل بستن است
گفتی از دل بر بکن سودای من
گفتمت دل بی تو با من دشمن است
شادمان گفتی خداحافظ تو را
گفتمت این لحظه ی جان کندن است
رفتی اما بی تو تنها نیستم
آفرین بر غم که هر دم با من است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط : ساغر
سه شنبه 16 مرداد1386
می گفت بی معرفت شده ای، دیگر حتی زنگ هم نمی زنی...
...
از تو چه پنهان
من،
خیلی وقت است از درون زنگ زده ام...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط : ساغر
دوشنبه 15 مرداد1386
خداحافظ برای تو چه آسان بود
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود
سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانیها
دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود
سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانیها
دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط : ساغر
جمعه 12 مرداد1386
خدا کنه رو گونه ی کسی نشینه بوسه هات
درسته که می رم ولی نشم غریبه ای برات
خدا کنه که دست تو نشینه تو دست کسی
کسی بهت نگه که تو مثل گلا مقدسی
خدا کنه یه لحظه هم قبله ی هیچ کسی نشی
با اين كه من خوب مي دونم تو قابل پرستشي
خدا كنه ثانيه هات پر باشه از خاطره هام
با اين كه نيستي حس كنم بوسه هاتو رو گونه هام
خدا كنه چشماي تو ببينه هر چي خشكله
دعا زياد شد مي دونم چي كار كنم كار دله
خدا كنه قدم قدم تو زندگيت شانس بياري
دور باشه قلب عاشقت از بدي و بد بياري!
سلام برسون عزيزم به رنگ ناز اون چشات
از طرف اون كسي كه ميدوني مي ميره برات
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط : ساغر
چهارشنبه 10 مرداد1386
هنوزم دوست دارم ای عشق ديرينه من
يه شب... يه دل تنگ... يه ياد كهنه... يه يار قديمی...
ديشب وقتی كه صداتو پس از ماهها از پشت سيمهای تلفن شنيدم به سختی تونستم تشخيص بدم كه خودتی...
داره باورم ميشه كه از يادم ميری بيرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غريبه... همون غريبه آشنای من كه يه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بيگانه است...
ديشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نميديدم...
ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود....
هميشه ازم دور بودی.... هميشه....
ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....
ديشب دلم يه سوزش عجيبی داشت...
ديشب دلم هواتو كرده بود....
ديشب...
اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خيالم هم درست نمی ديدمت..
ديشب شب بدی بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتو مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلی سريع... بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خيره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشماتو كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... يه تصميم جديد گرفتم...
يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم بارونی... و يه پنجره بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق ديرينه من
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط : ساغر
دوشنبه 8 مرداد1386
اسیر !
ما به هم نمی رسیم ...(من می گویم ) !
من باغ سنگین غم بر دوشم، چشم به آسمان دوخته ام !
و تو ،
با حسرت یک دوستت دارم تا ابد
چشم در چشم من دوخته ای !
چیزی از زبانم نمی یابی
شاید جست و جو می کنی در چشمانم !
می گویم :" زندگی یعنی اسیر حادثه ها بودن ، اسیر" !
می گویی :" و عشق؟ "
می گویم :" عشق، حادثه است " !
می گویی با قطره اشکی از رضایت :"و تو اسیر عشقی؟"
می گویم :" هر حادثه ای حادثه ی پیشین را خاطره ای خواهد کرد، فقط یک خاطره " !
با بغض می گویی :" می خواهی آخرین حادثه ی زندگیم باشی ؟! " (دلم به درد می آید) !
می گویم :"ولی افسوس، آخرین حادثه ی هر زندگی مرگ است " !
سکوتی گلوی هر دوی ما را می فشرد
هیچ وقت زیر بار فشار نرفته گلویم !
می گویم :" دست من کوتاه است برای رسیدن به تو . ما اسیر حادثه ایم، اسیر" !
تند باد سردی ست !
حرفهایم در وجودت طوفانی به پا می کند. ولی ، تو چه آرامی !
تحمل این هوای سرد را ندارد
ابر پر بار چشمانت می بارد
و چه سخت بارانی !
من چه سردم
تحمل این هوای سرد را ندارد
ابر پر بار چشمانت می بارد !
ولی افسوس
ما اسیر حادثه ایم ،
اسیر !
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط : ساغر
یکشنبه 31 تیر1386
نذار بهت عادت کنم ...
نذار بهت عادت کنم.. جدايي سخته گل من!
تو ميري و يادت مي ره .. مي شکنه تنها دل من
نذار بهت عادت کنم .. دچار يعني موندگار!
تو که نمي موني پيشم ! داغت و رو دلم نذار
نذار بهت عادت کنم تا که جدايي سخت نشه!
نهال عشق و بسوزون تا يه روزي درخت نشه!
ما که بهم نمي رسيم حتي توي خواب و خيال
قسمت ما يکي نشد حتي توي فنجون فال!
نمي شه اين پله هارو دوتا يکي کرد و رسيد
ديواره سنگه بينمون ! نمي شه ديوارو نديد
نذار بهت عادت کنم . نذار بهت عادت کنم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط : ساغر
یکشنبه 31 تیر1386
اينگونه شايد احساسم نميرد...
عاشقت خواهم ماند.........بي آنکه بداني
دوستت خواهم داشت..........بي آنکه بگويم
درد دل خواهم گفت..........بي هيچ کلامي
گوش خواهم داد.........بي هيچ سخني
در آغوشت خواهم گريست..........بي آنکه حس کني
در تو ذوب خواهم شد.........بي هيچ حرارتي
اينگونه شايد احساسم نميرد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط : ساغر